محمد تقي جعفري

مقدمة الكتاب 8

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

اين تفانى از ضد آيد ضد را چون نباشد ضد نبود جز بقا نشان دادن فروغ الهى كه به موجودات اين جهان پرتو افكنده است ، به خوبى نشان مىدهد . جاى ترديد نيست كه تكاپوى جلال الدين در اين راه با سه موضوع بسيار مهم روبه رو بوده است : موضوع اول - حقايق همين جهان طبيعت است كه افراد انسانى از آغاز دوران علم در صدد شناسايى آنها بر آمده‌اند ، و چنان كه مىبينيم به پيش رفتهاى مهمى هم نائل شده‌اند . جلال الدين در مقابل اين حقايق حساسيت زيادى از خود نشان نمىدهد ، مثلًا در اين صدد نيست كه نشان بدهد آيا گذشتگان كه مىگفتند : عناصر تشكيل دهندهء مواد طبيعى چهار تاست ، صحيح است يا نه ؟ او بررسى حقايق جهان طبيعت را به حواس و عقول انسانها موكول مىكند ، و كوشش در راه علم به اجزاء و شئون طبيعت را تكليف خود افراد مىداند كه از احساس ضرورت شناسايى و زندگانى در جهان طبيعت ناشى مىشود . با اين حال جلال الدين در موارد زيادى در حقايق و قوانين جهان طبيعت نظريات علمى و فلسفى بسيار عالى ابراز مىدارد ، اين موارد به طور كلى بر دو نوع عمده تقسيم مىشود : نوع اول - جلال الدين يك قانون يا يك نظريهء علمى يا فلسفى را صريحاً بيان مىكند ، به طورى كه مقصود او را كاملًا مىتوان از كلماتش دريافت ، از اين نوع موارد است لزوم روان كاوى كه صراحتاً در داستان پادشاه و كنيزك به طور اختصار بيان مىكند ، مىگويد : خار دل را گر بديدى هر خسى كى غمان را راه بودى بر كسى و در اين باره چند بيت سروده است كه از نظر روان كاوى بسيار آشكار است و احتياجى به تأويل ندارد . و از همين قبيل است مسئلهء تكاپوى اضداد ، كه جلال الدين بارها در كتاب مثنوى آن را با تمام صراحت مطرح ساخته است ، بعضى از ابياتى كه اصل تكاپوى اضداد در آن مطرح است به قرار ذيل است : در دفتر اول : زندگانى آشتى ضدهاست مرگ آن كاندر ميانشان جنگ خاست نيز : صلح اضداد است عمر اين جهان جنگ اضداد است عمر جاودان باز در ديباچهء دفتر ششم : و در بارهء اين اصل كه اشياء با اضداد خود شناخته مىشوند در دفتر اول مىگويد : پس نهانىها به ضد پيدا شود چون كه حق را نيست ضد پنهان بود پس به ضدِّ نور دانستى تو نور ضد ضد را مىنمايد در صدور نوع دوم - مطالبى است كه جلال الدين متذكر شده ، و در دوره هاى بعدى آن مطالب به عنوان عالىترين مسائل علمى به ميان كشيده شده است ، ولى ما به طور قطع نمىدانيم كه مقصود جلال الدين چه بوده است ؟ آيا واقعاً آن مطالب را به طور آگاهانه از همان ديدگاه منظور كرده است كه امروزه مطرح مىشود يا نه ؟ مانند جاذبيت و مسئلهء ذرات اتمى . مثلًا در بارهء جاذبيت چند بيت دارد كه ما ذيلًا آنها را نقل مىكنيم : چون حكيمك اعتقادى كرده است كآسمان بيضه زمين چون زرده است گفت سائل چون بماند اين خاكدان در ميان اين محيط آسمان ؟ همچو قنديلى معلق در هوا نى به اسفل مىرود نى بر علا آن حكيمش گفت كز جذب سما از جهات شش بماند اندر هوا همچو مغناطيس قبهء ريخته در ميان ماند آهنى آويخته اگر چه پس ازين ، احتمال مىدهد كه قرار گرفتن زمين در ميان اين فضاى پهناور به جهت نيروى دافعه است كه از اطراف به او وارد مىشود ، ولى سرانجام اين مسئله كه قرار گرفتن زمين در ميان فضا ، ممكن است بجاذبيت كيهانى مربوط شود در ابيات پيش كاملًا به چشم مىخورد . در بارهء ذرات مىگويد : ما رميت إذ رميت فتنه اى صد هزاران خرمن اندر حفنه اى آفتابى در يكى ذره نهان ناگهان آن ذره بگشايد دهان ذره ذره گردد افلاك و زمين پيش از آن خورشيد چون جست از كمين با همهء ابهام و پيچيدگى كه در اين گونه موارد احساس مىكنيم ، به هيچ وجه نمىتوان منكر شد كه فعاليت ذهنى جلال الدين در اين جاها در نهايت اوج بوده است ، آن نهايت از اوج كه مىتواند نبوغ بسيار سرشار يك متفكر را بر نماياند . نظير اين گونه موارد را ما از شعرا و متفكرين گذشته فراوان داريم مثلًا شيخ محمود شبسترى در گلشن راز مىگويد : اگر يك ذره را برگيرى از جاى خلل يابد همه عالم سراپاى آيا شبسترى در اين بيت همان حقيقت را منظور داشته است كه امروزه فيزيك دانان و رياضيدانان زبردست مانند پل لانژون در نظر گرفته‌اند : « اگر من چمدانم را در روى ميز حركت بدهم در تمام كهكشانها تاثير خواهد كرد » ؟ يا همان بيت معروفى كه هاتف مىگويد : دل هر ذره را كه بشكافى آفتابيش در ميان بينى چه مطلبى را در نظر دارد ؟ با قطع به اين كه از نظر مكتب عرفانى يك جزء